از کشف های جدیدم است این است که متاسفانه یاخوشبختانه ذهن داستان گویی ندارم! از بچگی نداشتم و برعکس ذهنروایت کننده ی قویی ای دارم از وقتی یادم می آید هر وقت مادرم میپرسید امروز چهخبر؟
بدونجا انداختن یک دانه " واو"ناقابل برایش روایت میکردم و وقت هایی کهگندی میزدم خدا خدا میکردم این سوال لعنتی را نپرسد و یا راهکار هایی برای این کهیادش برود این سوال را بپرسد دست و پا میکردم ؛مثل زود خوابیدن که خب اوضاع رابدتر میکرد و مادر م میفهمید یه گندی زده ام شاید برایتان عجیب باشد و برای خودمهم عجیب بود که من چرا "داستان"ی به جای "روایت"ِ مو به موی آنروز همراه با توضیح دقیق گندی که زده بودم سر هم نمیکردم...
و خب الآن فهمیده ام ذهن روایت گویی دارم...
احتمالا دلیلیش همین است ...
از این که زور بزنم تا چیزی را کهنیست سر هم کنم یک جوریم میشود انگار به عهد ازلی دروغ نگویی خیانت کرده ام( پرواضح است که این خاصیت من باعث میشود در بازی مافیا افتضاح باشم!)به جایش عاشق اینهستم که بروم لای مردم کوچه بازار بلول ام و رفتار ها ،صحبت ها ،حالات و نگاههایشان را روایت کنم گرچه هنوز اعتماد به نفس و قدرت روابط عمومی پایینی برایاینکار دارم اما کم کم درست میشود ...کم کم درست میشوم
پ.ن: باید اعتراف کنم درمورد کانال و وبلاگ به قولم وفا نکردم در کانال چیز هایی میگذارم که اینجا نگذاشتم ... ببخشید !
#بگذریم
حرف دل یک عدد دلتنگ رزق های لایحتسب ات...
ما را در سایت حرف دل یک عدد دلتنگ رزق های لایحتسب ات دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 171 تاريخ: دوشنبه 18 ارديبهشت 1396 ساعت: 9:27